بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلا.
|
|
(…)
قامت صبرعلی چه غریبانه در هجوم تنهایبی خم می شود،آنگاه که با اشک چشم،پیکر نیلوفری کبود را غسل می کند و در بدرقه اشک زینب ،یاس ارغوانی اش را در کوچه های شرمگین مدینه دور از چشمان خواب زده ی نامردان مرد نما بردوش می کشد!
آن هنگام که در برابر چشمان متحیر کوچه ها و دیدگان خواب زده ی مردمی که پیمان ولایت عشق را بر چشمه زلال غدیر به دست فراموشی سپرده اند. دستان خیبر شکن تنها مرد زمان را با ریسمان جهالت بستند و بر صورت زیبا ترین گلواژه آفرینش سیلی عصیان زدند تا عقده های دیرینه ی دل های سیاهشان را بگشایند...
آنانکه بر این خانه هجوم آوردند
در خاک نهال کینه را پروردند
در کعبه علی شکسته بت هاشان را
اینک به در خانه تلافی کردند
كه چرا عشق به انسان نرسيده است؟
چرا اب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ي باران نرسيده است؟
وهركس كه كه در اين خشك دوران ،به لبش جان نرسيده است به ايمان نرسيده است .
وغم عشق به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد بنويسد،
كه هنوزم كه هنوز است چرا يوسف گم گشته به كنعان نرسيده است؟
چرا كلبه احزان به گلستان نرسيده است؟
دل عشق ترك خورد ، گل زخم نمك خورد
زمين مرد...
زمين مرد...
خداوند گواه است دلم چشم به راه است.
و در حسرت يك پلك،نگاه است.
ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه ...
خدايا...
برسد كاش به جايي
برسد كاش صدايم به صدايي
عصر اين جمعه دلگير ،وجود تو كنار دل هر بي دل آشفته شود حس
تو كجايي؟
تو كجايي گل نرگس؟
به خدا اه نفس هاي غريب تو كه آشفته به حزني ست ز جنس غم و ماتم!
زده آتش به دل ادم و عالم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته در سوگ كدامين غم عظمي به تنت رخت عزا كرده اي
اي عشق مجسم
كه به جاي نم شبنم بچكيد خون جگر از عمق نگاهت...
نكند باز شده ماه محرم ،كه چنين ميزند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه بيا
صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم تويي
آجرك الله... آجرك الله
ان بنده خدا خوشحال رفته بود پیش بچه های مخابرات و گفته بود که فرمانده لشکر گفته بیا خواهر منو بگیر! بچه های مخابرات مرده بودنند از خنده ! پرسیده بود :چرا می خندید؟ خودش گفته بیا خواستگاری خواهر من !که جواب می شنود :اقا مهدی سه تا خواهر داره ،دو تاشون ازدواج کردند،یکیشون هم یکی دو ماهشونه.

حسد و حسادت
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
1- حالات انسان چند جور است گاهى انسان حالاتش منفى است مىگويد من كه ندارم او هم نداشته باشد اين حسادت است.
2- يك وقت حالات انسان مثبت است مىگويد او كه دارد من هم داشته باشم
اولى حسادت است دومى غبطه است.
3- گاهى مىگويد او داشته باشد و اگر من نداشته باشم عيبى ندارد او بله من نه، اين ايثار است ما مىرويم مرز، بى خوابى مىكشيم مىرويم اسير مىشويم شهيد مىشويم عوضش مملكت ما عزيز بشود.
4- يك وقت هم مىگويد او نداشته باشد ولى من داشته باشم اين بخل است. به ديگران نمىدهيم.
پس انسان در برابر نعمتهاى خداوند چهار حالت دارد حالت اول حالت حسادت است كه ديد، ديد منفى است.
در روايات ما در رابطه با حسد خيلى جملات داغى است مثلاً داريم رأس عيبها چون در بيان انسان كله اهميتش از همه بيشتر است.
مثلاً امام فرمود مجلس در رأس امور است. حسادت يك گناه مادر است. اكثر مردم گرفتار اين حسد هستند ولى روى اين مقاله و تحقيقى نشده است و من فكر مىكنم پنج تا كتاب بيشتر در رابطه حسد نوشته نشده است. حسادت مىسوزاند خانهها را.
بررسى آثار حسد: عوارض روحى. (حسد زندان روح است) در رابطه ضرر روحى داريم كه قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: «لَا رَاحَةَ لِحَسُودٍ»(غررالحكم، ص300). حسود هى مىسوزد كه چرا مردم دارند.
استعدادهاي درونى را خاموش مىكند. حديث داريم حسد عبادت را مىسوزاند همانطور كه آتش هيزم را مىسوزاند.
حسد آتش است. هم از درون مىسوزاند و هم باعث سوزش عبادات مىشود. حسود توطئهگر است چون نمىتواند تحمل كند هميشه نقشه مىكشد با يك وسيلهاى نعمت از ديگري سلب بشود براى اينكه آتش خود را خاموش كند.
برادران يوسف به يوسف غبطه خوردند گفتند چه كنيم پدرم يوسف را بيشتر دوست دارم گفتند برويم بكشيمش نقشه كشيدند براى كشتن بعد يكى گفت نكشيمش لااقل بياندازيمش توى چاه. يعنى يك آدم به كسى كه بيشتر دوستش دارند حسادت كند و توطئه بكند.
ممكن است ببيند خيلى قوى است به قدرتش غبطه بخورد با يك سمى، دارويى با يك غذايى توان بدنى او را كم كند. آدم حسود ناراحت است كه چرا فلانى دارد مىگويد چه كنم كه او نداشته باشد پس حسود يك آتشى در روحش است و فكر راحتى ندارد. حسود بخشى از عمر خود را صرف هدر دادن نعمت ديگران مىكند. تمركز حواس ندارد درست مثل جاهايى كه دختر و پسر مخلوط درس مىخوانند و حجاب نيست. اگر جدا باشند تمركز فكر است. اگر با هم باشند باز با عفت ست امّا اگر مخلوط باشد بى عفتى هم باشد بخشى از عمر دخترها و پسرها صرف هوس مىشود.
حسود رياكار است. نمىگويد كه« خانم! من نسبت به شما حسد دارم» يا نمىگويد: « فلان كس! من نسبت به شما حسودم. »، مىگويد: «سلام مشتاق ديدار. » حسود رياكار كه شد قهراً دروغگو هم مىشود.
حسود هرگز خيرخواه جامعه نيست داريم قَالَ الصَّادِقُ ع: «النَّصِيحَةُ مِنَ الْحَاسِدِ مُحَالٌ»(منلايحضرهالفقيه، ج4، ص58) يعنى آدم حسود محال است كه خيرخواه باشد. گاهى وقتها يك كشورى نسبت به يك كشور ديگر حسادت دارد يعنى ابرقدرتها نمىتوانند، ببينند بچهها تفنگ دست مىگيرند و انقلابى هستند و مجانى به ما ترياك و هرويين و فيلم سكسى مىدهند تا اين استعدادها شكوفا نشود.
بنشانيم اينها را پاى تلويزيون بگوييم بلژيك با آلمان فوتبال بازى كرد يك وقت مىبينى كه چند ميليون جوان نشستهاند كه توپ بلژيك كجا رفت كه نفهمد استعداد خودش كجا رفت نفهمد نفتش كجا مىرود.
چنان اينها را سرگرم مدپرستى بكنيم كه اينها را عروسك دلقك بار بياوريم. نگذاريم استقلال فكرى داشته باشيم. اينكه مىگويند حسد، فكر نكنيد حسودِ سر انگشتها و كفشها و. . . است اينها براى خونه هاست و جزيى است، حسودهاي بين المللى و ميليون ميليون هم داريم چرا بايد اين منطقه آبش چنين باشد چرا بايد اينجا جنگل داشته باشد حسودان ممكن است گاهى حتى ميليونها تومان خرج كنند تا وجب به وجب خاك ما خانههاى ما جنگلهاى ما زينتهاى نفت ما و معدن ما را از بين ببرند.
جوان را نگاه مىكنند مىبينند خيلى خوش تيپ و خوش استعداد است چه كنيم، بنشانيمش پاى منقل و ترياك. فلزها هر چه گرانتر باشد دزدش بيشتر است مثل طلا، و هيچ كشورى مثل ايران دزد ندارد البته نه ايرانيها دزد باشند براى ايرانىها برنامه دزدى بچينند. چون مثل طلا مىماند چون هم نفت دارد. هم معادن ديگر دارد هم دريا دارد هم جنگل هم تنگه هرمز دارد هم درياى خزر دارد و هم مكتبش مكتب تشيع است كه مىگويد رهبرى هيچ نامردى را قبول ندارد. رهبر بايد معصوم باشد يا اگر معصوم نيست لااقل بايد عادل باشد يك مكتب شجاع و رشيد كه از كسى هم نمىترسد.
يكى از نمايندههاى مجلس مىگفت توى حرم امام رضا عليه السلام زيارت مىخواندم يك كسى آمد گفت آقا زيارتت درست نيست. گفتم چرا؟ گفت مگر تو وكيل مجلس نيستى گفتم چرا گفت مگر امام نگفت مجلس، مجلس در رأس امور است. شما رأس امور را ول كردى آمدى زيارت مىخوانى مىگفت مسأله واجب را ول كردى آمدى دنبال مستحب. گفتم اين مردم خيلى شجاعند وكيل و وزير سرشان نمىشود حرفشان را رك مىزنند.
مردمى كه 10 و 9 و 8 سال جوانشان اسير مىشوند اما بله نمىگويند و آن اسيرى كه آمده مىگويد وقتى ما را بردند كربلا ما خودمان را انداختيم روى زمين و سينهخيز رفتيم و آن روز كه امام زنده بود وقتى ما را به قبر مطهر حضرت ابوالفضل رساندند گفتيم: ابوالفضل علمدار خمينى را نگه دار و حال اينكه مأمورين آنها بالاى سر ما بودند ولى ما باز عشق به امام داشتيم.
ما به عربستان سعودى رفته بوديم يك روز به اين فكر كرديم كه سعوديها چه توليدى دارند رسيديم به اينكه اين شنهايى كه به شيطان مىزنند اين شنها توليد خود سعودىهاست چون آنجا آب و زغال و ادويهاش و. . . بايد از خارج بيايد تا موشك و هواپيمايش. البته آن شنها را هم خدا ساخته است.
يك سال ما در تبليغات حج برنامهمان اين بود كه مىرفتيم به مغازههاى سعوديها در مكه و مدينه مىگفتيم برنامهمان اين باشد كه آقا من يك هديه مىخواهم ساخت خود سعوديها باشد مىگفتند «مافى» يعنى نداريم برو يك دكان ديگر. روشمان اين بود كه بگوييم شما هيچى از خودتان نداريد.
حسد ضرر جسمى دارد قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: «صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ»(نهجالبلاغه، حكمت 256) هر كس كه مىبينى سالم است پيداست كه حسود نيست. گاهى مىپرسى آقا از كدوم قصابى گوشت مىخريد ماشاءاللَّه لپهايت سرخ است. نه آقا اين به قصابى مربوط نيست اين مربوط به اين است كه من هر كسى را كه هر چى دارد مىگويم نوش جانش. راحتم غصه نمىخورم چرا اين دارد.
آدمهايى هستند كه ويتامين آ و ب و ث و. . . همه ويتامينها را مىخورند آخر سر هم مثل هرويينيها به زور نفس مىكشند. اين همه ويتامين پس كو بايد ببينيم اين ويتامين پس كو؟ زيرا او ناراحت است.
اينقدر آدم هست كه نون خالى مىخورد و مشت به ديوار بزند مىرود تو. و آن يكى همه رقم ويتامين مىخورد و حال ندارد راه برود.
مىگويد اگر ديديد يك كسى سالم است پيداست از درون، روحش آرام است.
حسد ضرر عاطفى دارد: (برادر كشى) اولين گناهى كه روى زمين شد به خاطر حسد بود برادرى برادرش را كشت حضرت آدم دو تا پسر داشت اين هر دو عملى را انجام دادند. مال اولى قبول نشد و مال دومى قبول شد اين اولى از حسادت برادر دومى را كشت و پسران يعقوب برادرشان را توى چاه انداختند حسد باعث برادركشى شد.
حسد از نظر اقتصادى:
گاهى كه يك كسى مىبيند ديگري چيزى را دارد مثلاً مىبيند يك درخت ميوه دارد. اصلاً نمىخواهد ميوه را بخورد فقط يك تكانى به شاخه درخت مىدهد و بعد مىرود اصلاً مىخواهد ميوهها توى خاك له بشود. از روى حسادت به درخت ضرر مىزند.
همينطور كه راه مىرود مىبيند ديوار قشنگى است و يك زغال برمى دارد و با خط بد يك چيزى روى ديوار مىنويسد بابا حيف است اين ديوار يك فرهنگى است يك ادبى است. اين خط نحس تو و اين ديوار قشنگ حيف است.
حسد ضرر فكرى دارد:
چون طوفان حسد اجازه فكر كردن نمىدهد آدم وقتى هيجانى است درست فكر نمىكند.
حسد ضرر اعتقادى دارد:
قرآن مىگويد: «وَ ما تَفَرَّقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ» بينه/4 مىگويند فهميدند حق با محمد بن عبداللَّه است(ص) اما زير بار نرفتند. (بخاطر حسد)
معاويه مىگفت چطور از عبد مناف كسى رئيس نشود ولى از بنى هاشم كسى رئيس بشود.
[مشركين] مىگفتند «أَ هذَا الَّذي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً» فرقان/41 اين است آنى كه پيغمبر است.
حديث داريم: قَالَ الصَّادِقُ ع: «إِنَّ الْكُفْرَ أَصْلُهُ الْحَسَدُ»(كافى، ج8، ص7) اينهايى كه كافرند اصلاً از حسادت است.
اگر دانشجوى خوبى بايستد نماز بخواند و دانشجوهاى ديگر هم بيايند اقتدا كنند به او و پشت سر نماز بخوانند من مىآيم مىبينم حسادت مىكنم. خوب تو اگر ريگى به كفشت نيست بايد بگويى الحمدللَّه دانشگاه ما دانشجوها همديگر را به عدالت قبول دارند چرا لبخند مىزنى اين لبخند از روى حسادت است. گاهى وقتها كنار خيابانى ايستادهاى يك ماشين خوب رد مىشود جريمهاش كنيم اين پدرسوخته طاغوتى است اما يه وقت يك درشكهاى گارىاى پيكان شكستهاى ژيانى ولش كن بدبخت مستضعف بگذار برود. آخر به تو چه كه طاغوتى است يا مستضعف از چراغ قرمز هر كسى رد شد بايد يقهاش را گرفت اين پيداست از حسادت است. قانون محترم است نه مدل ماشين.
علامت حسود اين است كه تا يك كمالى را گفتند يك چيزى بگويد تا اين كمال را خراب كند. زهرا خانم چه آشى پخته بود. بابا فاطمه خانم كمكش كرده بود. يعنى يك چيزى مىگويد كه هنر آشپزى زهرا خانم از بين برود. اينها از حسادت است مىپرد بالا آبشار بزند نمىتواند آبشار بزند مىگويد بابا درست پاس بده. آقا يك مدرسه ساخت. بابا يك مدرسه كه چيزى نيست اينها خرپولند بايد ده تا مدرسه بسازد. اصلاً نمىگويد مدرسه ساخته است دستش درد نكند. آدم حسود تشكر نمىكند.
آدم حسود تواضع نمىكند: آقا جان استاد است بايد به او احترام بگذاريد مىگويد احترام چيست حقوق دولت را مىگيرد بايد درس بدهد مىگويد وظيفهاش است آدم حسود اطاعت هم نمىكند.
حسد خيلى بلاها دارد بى خود نيست كه قرآن مىفرمايد: «وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ» فلق/5.
آدم اگر حسد در او زنده باشد از كمالات تشكر نمىكند. هر كس به خاطر كارى تشكر نكرد بدانيد حسود است هر كس نسبت به بزرگتر ادب نكرد حسود است.
هر كس در راه حق از كسى اطاعت نكرد حسود است.
علماى يهودى فهميدند كه محمد همان پيغمبرى است كه در تورات و انجيل صفاتش آمده است گفتند: اگر بگوييم اوپيامبر است، دكان ما خلوت مىشود.
همه گرفتار اين بلاييم غير از تعداد كمى.
آدم حسود آدرس نمىدهد: آقا بگو فلان پزشك تخصصش از ما بيشتر است. نه نمىگويم او يكى، من هم يكى.
گفتند كريم خان زند يكى، كريم شيرهاى هم يكى «يا كريمُ يا ربّ» خدا هم كريم است منتهى خدا كريم، كريم خان زند هم كريم، كريم شيرهاى هم كريم. مىگويد او يكى او هم يكى. آدم حسود تحمل نمىكند.
سياسى: در سياسى قرآن مىگويد: «إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنَّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ» بقره/247 خداوند جناب طالوت را رهبر قرار داد. مردم گفت: «قالُوا أَنَّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا» تالوت اين به درد رهبرى نمىخورد «وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ» ما عرضهمان از او بيشتر است «وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ» اين پدرش چوپان بوده است و فقير. در مسايل سياسى هم حسادت هست.
آدم حسود وقتى يك كمال ديد دنبال نقطه ضعفش مىگردد مثلاً فلان دانشجو در فيزيك خيلى ترقى كرده ست. ميگويد: پسر مشت حسن را مىگويى. نمىگويد مهندس شده است سعى مىكند توى فاميلِ او به يك چيزى بند كند كه او را پايين بكشد. حسود حق را كتمان مىكند. نمىگويد فلانى تخصصش بيشتر است. اگر علماى يهود و مسيح مىگفتند: اين پيغمبرى كه در مكه مبعوث شده همان است كه در تورات و انجيل وعده او را دادهاند، اگر حق را كتمان نمىكردند الان ما يهودي و مسيحي نداشتيم. وجود تمام يهودىها و مسيحىها به خاطر كتمان است و قرآن مىگويد حسادت ورزيدند.
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: «الْحَسُودُ لَا خُلَّةَ لَه»(غررالحكم، ص301) آدم حسود منزوى است بى رفيق است. چون رفيقهايش مىگويند ايشان نمىتواند تحمل كند. و لذا اگر بنايى مىكنيم به او نگوييم. اگر مىرويم سوريه به او نگوييم، چون اگر بفهمد كودتا مىكند.
حديث داريم حسود خليل يا رفيق ندارد چون هميشه انتقاد مىكند.
«وَدَّ كَثيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً» بقره/109 سعى مىكند كه انقلابىها را پاى ويدئو بنشاند. ميگويد: اگر برويم خانه، يك فيلم قشنگ است، برويم پاى ويدئو بنشينيم. او چون ميبيند شما بچه بسيجى و يا حزباللهى، توى دبيرستان يا توى دانشگاه يا توى جبهه، جلوه كردهاي نمىتواند اين جلوه شما راببيند. مىگويد: بريم پاى منقل و سيگار يا سكس الى آخر.
حسادت بر استعدادها دارند.
آدم حسود از رفيقهايش تجليل نمىكند مثلاً حاضر نيستم بگويم اين كتاب از فلانى است. در بعضى از كتابها نوشته شده مىگويد اگر بگويم او بزرگ مىشود.
درمان حسادت: (بايد خود خدا نجات بدهد)
اول بايد بدانيم كه آدم حسود اشكال ازخدا ميگيرد، نه از من. وقتى مىگويد چرا اين خوشگل است؟ يعنى خدا چرا اين را خوشگل آفريدى؟ وقتى مىگويى چرا اين مزرعهاش ميوه مىدهد؟ چرا اين رانندگىاش خوب است؟ چرا اين در كنكور قبول شده است؟ آدم حسود قبل از اينكه به تو اشكال بكند به خدا اشكال مىكند.
ما بايد از نظر اعتقادى مشكلمان را با خدا حل كنيم. خدا حكيم است. اگر يك جورى داده است روى حكمت است اگر يك چيزى نداده، روى حكمت است.
ايمان به حكمت خدا درمان حسرتهاست. در ديد الهى همه مردم عزيزند. بنى آدم اعضاى يك پيكرند. قرآن مىگويد: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» آل عمران/195.
من ديدم دست شما خونى شده است فوراً بايد عمامهام را پاره كنم و دست شما را بانداژ كنم من و تو نداريم همه مردم را يكى ببينيم.
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» حجرات/10 مؤمنين با يكديگر برادرند.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: «الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ»(كافى، ج2، ص164).
مسأله ديگر كه بايد بدانيم اين است كه نعمتها آزمايشند. اگر ديديم خدا به كسى چيزى داده حساب اين را بكنيم كه خدا دارد او را امتحان مىكند.
حسادت ما نقشى ندارد. حالا شما خودتان را بسوزانيد يا نسوزانيد فرقى نمىكند توجه كنيد اگر او دارد من هم چيزهاى ديگر دارم.
يك معلم مىگويد فلانى الان يك خانه دارد 300 متر من معلم بدبخت هيچ ندارم. فلانى زمين دارد. تو مغز بچهها را دارى. خدا به او خاك داد به تو كلاس داد. كلاس يعنى مغز نسل نو. غصه نخور چرا ندارى.
گاهى وقتها آدم دارايي هاى خودش را از ياد مىبرد و به چيزهاى ديگران نگاه مىكند. آدم براى اينكه آتش حسرتش را كم كند بايد توجه كند به چيزهايى كه خودش دارد. درست است شما خانه نداريد در عوض جوانى دارى.
او پولدار مرض قند هم دارد.
يكى از راههاي كه با آن ميتوان جلوى حسرت را گرفت، فرق نگذاشتن بين افراد است. پدر و مادرها بين بچهها فرق نگذارند گاهى پدر بين بچه هايش فرق مىگذارد، در نتيجه حسادت به وجود مىآيد. استاد همه را با يك چشم ببيند. گاهى تبعيضهاى ما باعث حسادت مىشود.
خدايا مملكت ما مورد حسادت دشمنهاست. خدايا مملكت ما، رهبر ما، جوانهاى ما، نسل ما را محافظت بفرما.
خدايا دل خانوادههاى اسير را شاد كردى دل امام زمان عليه السلام را شاد كن و ظهورش را هر چه زودتر نزديك بفرما.
خدايا ايمانى روحى معرفتى گذشتى به ما بده كه به هيچ كس حسد نورزيم.
«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»
---------------------------------------------------------
برگرفته از سايت آقاي قرائتي
اخلاق غير اسلامي از نظر قرآن
1. استهزا و مسخره نمودن
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يكونُوا خَيراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يكنَّ خَيراً مِنْهُنَّ[حجرات/11].
2. عيبجوئي
وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكمْ[حجرات/11].
3. بد گماني،تجسس،غيبت
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يغْتَبْ بَعْضُكمْ بَعْضاً أَ يحِبُّ أَحَدُكمْ أَنْ يأْكلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيتاً فَكرِهْتُمُوهُ[حجرات/12].
4. بهتان
وَ الَّذِينَ يوذُونَ الْمُومِنِينَ وَ الْمُومِناتِ بِغَيرِ مَا اكتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً[احزاب/58].
5. رباء
وَ الَّذِينَ ينْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يومِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيوْمِ الآْخِرِ وَ مَنْ يكنِ الشَّيطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً[نساء/38].
وَ لا تَكونُوا كالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النّاسِ[انفال/47].
6. تكبر وفخرفروشي
وَ لا تَمْشِ فِي الأَْرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يحِبُّ كلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ[لقمان/18].
7. حسد
أَمْ يحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ[نساء/54].
8. دروغ
إِنَّما يفْتَرِي الْكذِبَ الَّذِينَ لا يومِنُونَ بِآياتِ اللّهِ[نحل/105].
وَ اللّهُ يشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ[منافقون/1].
9. خيانت
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ[انفال/27].
10. بخل
وَ لا يحْسَبَنَّ الَّذِينَ يبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ[آل عمران/180].
11. منت گذاري و اذيت نمودن در صدقه
يا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكمْ بِالْمَنِّ وَ الأَْذى[بقره/264].
برگرفته از سايت آقاي قرائتي
دژبانی جلوی تویوتا رو گرفت و داخلش رو نگاه کرد. نگاهی به راننده ی تویوتا کرد.
یه نگاه هم به شیخ اکبرکه کنار راننده نشسته بود و گفت:" این بچه رو کجا می بری؟" تا راننده خواست چیزی بگه، شیخ اکبر رو کشید بیرون و گفت:" بچه بردن ممنوع!"
راننده گفت:" بابا این فرمانده است".
- بله! چی گفتی؟
و بعد گفت:" کارتت؟".
شیخ اکبر کارتشو نشون داد.
گفت:" جرمت بیشتر شد".
برای بچه کارت جعلی درست کردید!؟
چند قنداق تفنگ زد به شونه های شیخ اکبر و هلش داد داخل کیوسک.
راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده ی نگهبان رسید و پرسید:" چی شده؟"
ماجرا رو که براش گفتند رفت و در کیوسک رو باز کرد.
شیخ اکبر رو که دید، داد زد:" این که شیخ اکبر خوردمونه! فرمانده گردان بلدوزریها".
بعد مثل فیل و فنجان رفتند تو بغل هم.
نگهبان، هاج و واج نگاهشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه.
7 . نفس مرضيّه
اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .
در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .
در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .
آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .
احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است .
در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .
البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .
در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند
6 . نفس راضيه
اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .
بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .
اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .
در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .
اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .
در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند
5نفس مطمئنّه
در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .
از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .
اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است .
ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .
آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .
در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد .

به نامه هايي كه برايش مي آمد حسودي ميكرديم . همه مان ، حسودي شايد نه ، غبطه . از بس طولاني بودند . شهيد كه شد وسايلش را كه جمع ميكرديم تازه فهميديم جواب مسئله هاي رياضي را برايش مي فرستادند.
4 . نفس عاقله يا ملهمه
در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .
در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت .
( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .
اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .
مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .
در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .
چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .
سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .
( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .
« كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » .
از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد
3 . نفس ناطقه يا متفكّره
در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .
قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است :
( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .
« هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » .
سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .
بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .
در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند
2 . نفس لوّامه
در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .
اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .
اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .
سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود
